تبليغاتX
غم و شادی

غم و شادی

دلنوشته های من

مادر

عشق می کارد و کینه درو می کند

او می زاید و تو برای فرزندش اسم انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی

او مادر می شود و همه می پرسند:

نام پدر....!

"دکتر شریعتی"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط ندا | |

دلم تنگته !

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط ندا | |

وقتی به راه می افتی
همه چیز زیبا می‌شود
بوته گون در گوشه باغچه
بدل می‌شود به شكوفه آفتاب
مرغ خانگی بدل می‌شود
به طاووس
گربه مثل آهو از كنارت می‌گذرد
پشیمان می‌شوی
می‌خواهی چمدانت را زمین بگذاری
اما قطار سوت می‌كشد
سفر دوباره وسوسه‌ات می‌كند...

پ.ن :گاهی اوقات بیان کردن حرفای دلت خیای سخت میشه اون موقع است که به هنر یه نفر دیگه پناه میبری

پ.ن:رسول یونان

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط ندا | |

گاهی  تنها نوشتن است که میشود همدم تنهایی !

 

این روزا حضور خدا رو کنارم بهتر از همیشه احساس میکنم شاید واسه اینکه تنهاتر از همیشه ام

 

میدونم نامردیه که تا دلمون نگیره یاد خدا نمیکنیم تا کارمون لنگ نمونه صداش نمیکنیم

 

اما اینبار نه دلم گرفته نه کارم لنگه ، اینبار فقط دلم واسش تنگه همین  !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط ندا | |

باور کن

که از یادم

رفته ای

و

تنهایم !

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط ندا | |

در نیست، راه نیست، شب نیست، ماه نیست، نه روز و نه آفتاب، ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه تلخی در گرده هایمان هیچکس با هیچکس سخن نمیگوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است، در مردگان خویش نظر میبندیم باطرح خنده ای و نوبت خود را انتظار میکشیم بی هیچ خنده ای...!

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط ندا | |

خداحافظ !

سکوت که میکنم میگویی خداحافظ


لطفا دیگر سکوتهایم را تفسیر نکن


اگر می توانستی معنی انها را بفهمی، کارمان به خداحافظی نمیکشید !...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط ندا | |

چه

 سخت است

 دلتنگ قاصدک بودن

در

جاده ای که

در آن هیچ بادی نمی وزد ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط ندا | |



دير، خيلی دير آمديد


پس آن همه سال و ماه
که غمگين‌ترين درياها
بر ديدگانِ ما گواهی می‌دادند،
شما کجا بوديد؟!
شما يکبار هم نيامديد، نگفتيد، نپرسيديد
از پیِ آن همه بادِ بَدآيند
چه بر خوابِ‌ انار و پروانه رفته است!
حالا که آب‌ها همه از چشمِ‌ آسياب افتاده است
از چه اين همه حيران
به صحبتِ سنگ و صبوریِ گندم می‌نگريد؟!


سربسته بگويمت
حالا اين ديدگانِ ماست
که بر غمگين‌ترين درياها گواهی می‌دهند،
گواهی می‌دهند
که هنوز هم اينجا انارستانی هست
باغی بزرگ، پسينی پنهان وُ
پروانه‌هايی عجيب
که در پس آستينِ آينه پنهانند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط ندا | |

آینده !

روزهای عجیبی در راه است. بی حوصلگی ام را باید چال کنم. کمی خواب و کتاب و سکوت... منتظر خواهم ماند، دیر نمی شود. باید دوباره خودم را پیدا کنم ...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط ندا | |

Design By : Mihantheme